داستان لاک پشت، لک لک ها و دریاچه کم آب
لاک پشتی با دو لک لک در دریاچه ای زندگی می کرد، آب دریاچه داشت کمکمک خشک می شد و لک لک ها آماده مهاجرت، لاک پشت از اون ها خواست که به اونم برای مهاجرت به دریاچه پر آب کمک کنند، بعد از اندیشه بسیار دو لک لک داستان ما چوبی بلند آورده و به لاک پشت گفتند ما دو سر چوب را می گیریم تو هم میانه چوب را با دهان محکم بگیر و در هنگام پرواز و تا موقعی که به دریاچه پر آب رفتیم هیچی نگو!! اما در میانه راه که لاک پشت از این مهاجرت هیجان زده شده بود به حیواناتی که شگفت زده او را می دیدند گفت من درام پرواز می کنم، گفتن همین جمله او را به پرواز ابدی برد!!
نتیجه گیری: لعنت به دهنی که بی موقع باز بشه و زبان بی مزه ای که شوخی احمقانه ناخواسته بکنه
خوب منم بهتره برم کنسرتو براندنبورگ های باخ خودم رو گوش بدم فکر کنم اینطوری بهتره، آره اینطوری حداقل باعث ناراحتی و دل خوری کسی نمی شم.